از آخرین باری که اینجا نوشتم، خیلی گذشته. انگار اونی که اینها رو نوشته من نبودم. آرشیو حالم رو بد می کنه. اونی که نوشته های سال های 82 و 83 رو نوشته که اصلاً من نبودم. هرچه فکر می کنم می بینم هیچ شباهتی به من نداره و متحیرم از اینهمه تغییر.
نقطه می گذارم و می گذرم، مدتی است که یاد گرفته ام بگذرم. دنیا محل گذر است! فرصت ها چون ابر در گذرند و عمر من. 10 روز پیش پا به 24 سالگی گذاشته ام. از 13 شهریور 86 تا 13 شهریور 87 فقط یک اتفاق مهم در زندگی من رخ داده، مهم ترین اتفاق زندگی ام، همین. عاشق شدن آنقدرها که فکر می کردم عجیب و ناگهان نبود.
روزهای خوبی نیست. احساس می کنم ثانیه ها به بطالت می گذرند انگار که در مکان و زمان مناسبی نباشم. مثل این است که با یکی جایی قرار داشته باشی، بعد بروی یک جای دیگر منتظرش بشوی و احیاناً اگر کس دیگری را هم دیدی همراهش بروی. این یعنی باری به هر جهت بودن.نه؟ و من حالا می گذارم ثانیه ها همین طوری بگذرند و همه اش در شکم که همین جا بود همین آدم است؟ وضعیت بغرنجی است.
حالا دارم تصمیماتی می گیرم. عزیزترینم کمک کرد که کمی از این وضعیت بیرون بیایم. انگار که یکی آمده باشد به من که وسط چهار راه چه کنم گیر کرده ام یک نقشه داده باشد یا حتی یک آدرس و من یکهو یادم آمد که همیشه یعنی آن قبل ها چه چیزی می خواستم. می خواهم چیزهایی را تغییر بدهم.
تغییر گاهی خوب است حتی حالا بسیار لازم است. با این که تصور می کنم توانایی کافی را برای تغییر ندارم اما برای فرار از این وضعیت و مهم تر از آن، اینکه سال دیگر اینجا ننویسم که از 13 شهریور 86 تا 13 شهریور 87 هیچ اتفاقی نیافتاده مجبورم که تغییر کنم و تغییر بدهم.
این منم در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم
در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود
خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم
این تویی، خود تویی، در پس نقاب من
ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم
....
در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم
از هزار آینه تو به تو گذشته ام
می روم که خویش را با خودم بیاورم
با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟
شادروان قیصر امین پور