بازگشت به خویش

نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم برگردم اینجا. تو این سه سال و خورده ای چند بار دیگه هم به فکر برگشتن افتادم. حتی متن یک یادداشت رو در ذهنم نوشتم. کلمات رو پس و پیش کردم، شاید بازنویسی هم کرده باشم. اما اون نوشته ها در ذهنم موند و به اینجا نرسید.

اما امروز، صبح یه شنبه بهاریه. شنبه ها آدم فکر می کنه باید یه کاری رو شروع کنه. مهم نیست چه کاری، مهم اینه که شروع بشه. 
و بهاره. بهار یه جوریه که آدم رو وا می داره یه تکونی به خودش بده. انگار موظفی یه چیزی خلق کنی.

دو روز پیش رفتیم کنار آب. همون خیابون آسفالت نشده ای که بهش می گفتیم آب و شما می گفتید زاینده رود و یه عده می گفتن زنده رود. چند روزیه که واقعا آب داره. هرچند همه ما می دونیم که این روزها طولانی نیست و آماده ایم واسه دیدن دوباره خاک خشکش. برخلاف همیشه نرفتیم سراغ سی و سه پل، رفتیم پل خواجو. فرقی نمی کنه کِی برید کنار پل، همیشه وقتی داری زیر ستون های زیر پل قدم می زنی یه صدای آواز می آد. می گن خیلی از اساتید آواز هم اینجا زیر همین ستون ها  آواز خوانده اند. فکر کردم جای تعجبی نداره اگر هنر اصفهان شهرت جهانی داره. در شهری به این زیبایی، با این قدمت و تاریخ زندگی کنی و به هنر فکر نکنی؟ در زیر این ستون ها که نوای آواز سالیان در آنها پیچیده راه بری و به موسیقی فکر نکنی؟ در کاشیکاری ها  سیر کنی و اسلیمی ها به آسمان برسانندت و سکوت کنی؟ 

صبح وقتی داشتم لیوانی رو می شستم فکر کردم که برگردم. به سرعت اومدم روی مبل کنار پنجره نشستم و لپتاپم رو روشن کردم، اینبار بدون اینکه از قبل در ذهنم متن رو بنویسم شروع کردم تایپ کردن ( نه که می خواستم اثر هنری بدیعی خلق کنم، ترسیدم ایده ام فرار کنه!!!) مهم نیست چه متن شلم شوربایی نوشتم. مهم اینه که بهاره و من بهار رو همینجا از پشت پنجره در برگ های سبز سبز درخت توی جیاط می بینم. از صدای چهچه قناری های بالکن همسایه می شنوم و میناکاری دور ساعت پذیرایی نشون می ده که اینجا زیر گنبد فیروزه ای است، اصفهان و شنبه است و باید شروع می کردم.

پی نوشت: شاید عنوان این مطلب رو باید می گذاشتم "در ستایش اصفهان و بهار و شنبه" اما مهم نیست، این فقط یه مقدمه طولانی بود برای بازگشت. البته هیچ اغراقی هم درش نبود ;) جهت اطلاعات بیشتر اینجا رو ببینید. می تونید اینجا رو هم بشنوید.

/ 5 نظر / 29 بازدید
روح اله ریاضی

سلام خیلی خوشحالم که برگشتید امیدوارم پر توان و با انگیزه بنویسید و از خواندن مطالبتان بیشتر و بیشتر لذت ببرم

جواد

سلام اين تعصب و عشق به شهر خود را كه در اصفهان پررنگتر از هر جاي ايران است دوست دارم. هر چند واقعا گنجينه هنر و معماري است

زهرا

سلامممممممممممم خیلی خوشحالم که می نویسی و خیلی خوشحالتر که می بینم اینقدر با انگیزه‌یی دلم برای اصفهان تنگ شده دوست دارم دوباره ببینمش

نادر

سلام. خ.شحالم که باز هستی و می نویسی. دلم برای اصفهان تنگ شده. وبلاگت برام پر از خاطره است

هبوط

با اینکه من روزی که با این حس و حال اینجا نوشتی نخوندمشون،اما در این یکشنبه خرداد ماه هم تونستم بات ارتباط برقرار کنم.. خیلی خیلی خوشحالم که مینویسی :x