اینجا برای از تو گفتن هوا کم است...

زیاد نمونده. حدود 16 روز . دیگه هر شب صدای مهربونی سلام نمی کنه. قرار ساعت 9 موکول میشه به هفته ای یکبار، 10 یا 20 روز یکبار. همین ها باعث میشه وقتی گفتم خداحافظ اشکهایم روی گونه ها سرازیر شود و دلم بخواهد خانم کنار دستی ام را که حتی  صورتش را هم ندیده ام  بغل کنم ، سرم را بگذارم روی شانه اش و زار زار گریه کنم. مثل زنی که چند روز پیش در مشهد وقتی روبروی ضریح ایستاده بودم با صورت خیس از اشکش از راه رسید و بهم گفت برای پسرش دعا کنم. سرش را گذاشت روی شانه ام و من دستهایم را دورش حلقه کردم و همراهش برای عزیز در غربتش گریه کردم.

/ 7 نظر / 32 بازدید
م. رجبی

در این جور مواقعه که: خوش به حال زن ها...

کوثر

در آن لحظه یی که یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی در آن لحظه ای که تو از فراز پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختنام تمام آن اندیشه ها و رویاهاست در تمام لحظه هایی که تو میدانی .. می شناسی و خواهی شناخت به یاد داشته باش! که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند . به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان

کوثر

یاد این قسمتهای "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" افتادم... اما خوب"چون سرآمد دولت شبهاي وصل..بگذرد ايام هجران نيز هم "...

زهرا

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد, زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل همه در سايه‏ء گيسوي نگار آخر شد ... ان شا’ الله به زودی همه چیزی مثل اول می شه و قرارهای ساعت 9 به قرارهای همیشگی و هرساعته بدل می شه.... التماس دعا

روح اله ریاضی

به به! لذت بردیم

الفم

بسم الله. سلام. حالتون چطوره؟ بدک نیستم . اما انگار از شما نیست. ان شا الله که بشه. راستی خوش به سعادتتون رفتید مشهد. قبول باشه. یاحق

امیر

سلاممممم...هنوز زنده اید شما؟